نسخه چاپی


داستان نماز امام رضا (ع)



یعنی لا اله الاالله دژ من است کاروان وامام رفتند وعطر کلام امام در هوای نیشابور باقی ماند
 

کاروان آماده حرکت بود.امام پادر رکاب گذاشت وبه جای خود رفت پرده اتاقک فرو افتادوامام را همچون گنجی از چشمها پنهان کرد.گویی که ماه پشت ابر رفت ونیشابور در چشم مردمانش سیاه و تار شد.کاروان در میان بدرقه کنندگان گم شده بود.کاروان خیلی آرام پیش می رفت انگار مردم هنوز باور نمیکردند که امام میخواهد برود.اما دلها غمگین بود.یک دفعه موجی فریاد زد وگفت:ای مولای ما،مارا به حدیثی زیبایاری کن تا تلخی جدایی با شمارا تاب بیاوریم. وسرانجام پرده کنار رفت چهره پر نور امام دیده شد.کلمه توحید،

یعنی لا اله الاالله دژ من است کاروان وامام رفتند وعطر کلام امام در هوای نیشابور باقی ماند.

بعدها آن حدیث را سلسله الذهب نامیدند.امام با کاروان داشتند به ده دیگری نزدیک میشدند مردمان آن ده،پیروجوان بیرون آمدند ومنتظر امام شدندو از شوق اشک میریختند.وبه استقبال امام میرفتند!کاروان در راه بود وقت نماز شد.امام خواست تا کاروان بایستد ونماز بخوانند وبعد حرکت کنند.رئیس کاروان گفت:در این بیابان که آبی نیست دقایقی دیگر به ده می رسیم وآنجا نماز می خوانیم،امام باچهره ای برافروخته فرمود"نماز را همین جا می خوانیم!"از مرکب پایین آمد ،یاصر به سوی استقبال کنندگان دویدوفریاد زذ:مولایم قصد نماز دارند.آیا آبی برای وضوی ایشان به همراه دارید؟آهی بلند از سینهً  دوستدارانامام برخواست.آنها جز اشک دیده ،آبی به همراه نداشتند.یاصر دوباره فریاد زد:

اما آقایم گفته اند آب پیدا می شود.پس بگردید وپیدا کنید.

همه در اطراف دنبال آب می گشتند.ولی کسی آب پیدا نکرد!بعداز چند لحظه در زیر پای امام آب سرازیر شد به دنبال خود چشمه ای کوچک با آبی زلال وپاکی را درآن بیابان برجای  گذاشت وهمه وضو گرفتند صف طولانی نماز در آن بیابان خشک وخالی برپا بودوخاک سرخ از نم اشک سجده روندگان خیس شده بود.