نسخه چاپی


حج انفسی



تمام اعمال انسان، غیر از پوسته ظاهری، دارای عمق و باطن اند
 

چکیده
 جهان، انسان و قرآن دارای ظاهری است و باطنی و این از معارف عمیق دینی و قرآنی و برخی روایات، برداشت و استفاده می شود.

 تمام اعمال انسان، غیر از پوسته ظاهری، دارای عمق و باطن اند. شریعت نیز چنین است و باطن آن طریقت و حقیقت است.

 در بخش دوم این نوشتار، به تبیین باطن تمامی منازل و مراحل حج پرداخته شده و اسرار احرام، طواف، نماز طواف، سعی، عرفات، مشعر و منا در ادامه آمده است.

 در پایان نیز این نکته مورد تأکید قرار گرفته که حج انفسی توحید واقعی است.

 مقدمه
 از معارف عمیق و ژرفی که در متن دین وجود دارد، آن است که جهان ظاهری دارد و باطنی. جهان هستی را مراتبی است که نازل ترین آن ظاهر و درجات بالاترش باطن است.

 این امر اختصاص به جهان ندارد، بلکه شامل انسان و قرآن نیز می شود. انسان و قرآن هم، ظاهر و باطن دارند و دارای مراتب و درجات اند، که نازل ترین و پایین ترین درجات هر سه، ظاهر آن ها و رتبه های بالاتر، عمق و باطن جهان، انسان و قرآن می باشد; به عبارت بهتر هریک از این سه مقوله، امری تشکیکی و دارای دو طرف می باشد; یک طرف آن، مرتبه ظاهر است و طرف دیگر عمیق ترین لایه جهان، انسان و قرآن می باشد، که مرتبط با مبدأ است.

 از آنجا که مبدأ هر سه یکی است; یعنی خداست که خالق هستی است، خداست که آفریننده انسان است و خداست که نازل کننده قرآن می باشد. طبعاً هر رتبه ای از جهان، با رتبه ای از انسان و قرآن متناظر است; به تعبیر دیگر، ظاهر جهان، که دنیا است، با ظاهر انسان که انسان مادی و دنیوی است، با ظاهر قرآن متناظر است و هر رتبه ای که به عمق جهان وارد شویم، به عمق انسان و قرآن گام نهاده ایم. این حرکت صاعد و این سلوک مبارک، مرحله به مرحله و منزل به منزل پیش خواهد رفت تا به مبدأ منتهی شود. به دیگر سخن، سه مقوله جهان، انسان و قرآن، در گام نخست، از مبدأ تنزّل کرده اند که این قوس نزولی است و فقط از اراده حق بر می خیزد. آنجا که فرمود: { إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئاً أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ } .(1) خلقت انسان و جهان و نزول قرآن با کلمه کُنْ تحقّق می یابد. اما در گام دوم، هستی و انسان و قرآن حرکتی به سمت او خواهند داشت، که فرمود: { إِنَّا للهِِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ } .(2) لذا کارِ آفرینش با قوس اول آغاز و با قوس صعودی به انجام می رسد و این حرکت مدوّر از مبدأ و به سوی منتهایی است که هر دو بر هم منطبق اند; لذا فرمود: { هُوَ الاَْوَّلُ وَالاْخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ } .(3)

 باطن جهان
 این که جهان و عالم هستی دارای مراتب و درجاتی است که یکی ظاهر و دیگری عمق و باطن است، هم بر اساس مبانی فلسفی قابل استفاده است و هم با نگاه قرآنی می توان به آن رسید. در مقاله حاضر آنچه مطمح نظر است، توجه به آیات قرآنی است. در قرآن کریم به آیاتی بر می خوریم که به روشنی به ظاهر و باطن جهان اشاره دارد.

 یک ) دسته نخست، آیات ملکوت است. در کتاب خدا مجموعاً 4 آیه است که به ملکوت جهان اشاره دارد; یکی از آن ها مربوط به ابراهیم(علیه السلام) می باشد: { وَکَذَلِکَ نُرِی إِبْرَاهِیمَ مَلَکُوتَ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ وَلِیَکُونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ } .(4) از این آیه به دست می آید که اولا: ملکوت با علوم حسّی و عادی حاصل نمی شود بلکه رؤیت و بصیرت قلبی لازم دارد ثانیاً: اگر کسی به رؤیت ملکوت نایل شد، نتیجه آن، حصول یقین و علمی است که در آن هیچ گونه شک و ریبی نباشد. این رؤیت برای پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) هم حاصل شد اما در مدارج بالاتر;(5){ سُبْحَانَ الَّذِی أَسْرَی بِعَبْدِهِ لَیْلا مِنْ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَی الْمَسْجِدِ الاَْقْصَی الَّذِی بَارَکْنَا حَوْلَهُ لِنُرِیَهُ مِنْ آیَاتِنَ } .(6)

 ملکوت، همان ملک است و خدا مالک اصلی است. { قُلِ اللَّهُمَّ مَالِکَ الْمُلْکِ } (7) یا { للهِِ مُلْکُ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ } .(8) علت مالک بودن او خالق بودن است. لذا خدا مالک است; چون او خالق است; { تَبَارَکَ الَّذِی بِیَدِهِ الْمُلْکُ وَهُوَ عَلَی کُلِّ شَیْء قَدِیرٌ الَّذِی خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَیَاةَ... الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَات طِبَاق } .(9)

 از مجموع آیات به دست می آید که ما سوا انتصاب به او دارد و تنها از این حیث مملوک اوست و اگر انسانی این حیثیت یعنی حیثیت انتصاب ما سوا به او را دید، به ملکوت جهان هستی نائل شده است و می دانیم که جهان هستی حیثیتی جز این ندارد، اگر انسان ما سوا را این گونه نبیند; یعنی عناصر هستی را مستقل بنگرد، این نگاه واقعی نیست و این نگاه دنیوی است و روزی کذب این نگاه روشن خواهد شد; { یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ } .(10) بنابراین، ملکوت عرشی، همان کلمه کُنْ است و همان جهت انتصاب ما سوا به اوست. که اگر انسانی به آن نایل شود، به توحید محض و تدبیر ربوبی نایل خواهد شد.(11) حاصل آن که ملکوت جهان، باطن جهان است.

 دو ) دسته دیگر، آیات مربوط به وجه است. برخی از آیات وجه، اشاره به وجه الله دارد; { کُلُّ مَنْ عَلَیْهَا فَان وَیَبْقَی وَجْهُ رَبِّکَ ذُو الْجَلاَلِ وَالاِْکْرَامِ } .(12) این آیه دارای مضمونی قریب به آیه دیگر است; { کُلُّ شَیْء هَالِکٌ إِلاَّ وَجْهَهُ } .(13) در آیه نخست، فن را به هرکس که روی زمین است نسبت داده، اما در آیه دوم تعمیم داده و هلاکت و فنا را شامل هر شیء دانسته است و در نقطه مقابل، بقا را تنها به وجه الله نسبت داده است. با توجه به دو تعبیر فَان و هَالِکٌ که شامل زمان حال هم می شود، به دست می آید که هر چیز و هرکس اگر وجه الله نباشد، الآن هم حکم هلاکت بر او جاری است. وجه هر کس، بُعدی از او است که با آن، با دیگران مواجه می شود. لذا به بخش مقدم سر، وجه گفته می شود; چون انسان با آن، با دیگران مواجه می شود. وجه الله ، اسماء و صفات اوست که خدا با آن، به ما سوا مواجه می گردد. علم، قدرت، رحمت، سمع و دیگر اسما و صفات حسنای حق، وجه الله است.(14) در واقع وجه الله با ملکوت اشیاء یکی است و باطن جهان تلقّی می شود.

 سه ) یکی از آیات معجز گونه قرآن کریم، اشاره ای واضح به ظاهر و باطن جهان هستی می کند; { یَعْلَمُونَ ظَاهِراً مِنَ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَهُمْ عَنِ الاْخِرَةِ هُمْ غَافِلُونَ } .(15) از این آیه به دست می آید که یَعْلَمُونَ بدل لا یَعْلَمُونَ است که در آیه قبلی ذکر شده است و از سوی دیگر در مقابل آن جاهِلُونَ قرار ندارد، بلکه تعبیر غَافِلُونَ به کار رفته است و در اینجا نکته ای است (16)و آن این که فرقی میان عدم علم یا جهل و میان وجود علمی که از دنیا تجاوز نکند، نیست. لذا علمی که هدف و مقصود آن دنیاست از نظر قرآن برابر جهل، غفلت و نسیان است.

 اما نکته مهمتر این که در این آیه تعبیر ظاهر حیات دنی آمده است که نشان می دهد حیات دنیا باطنی هم دارد و آن باطن چیزی نیست جز آخرت; زیرا این دو، مقابل هم قرار گرفته اند و قرینه مقابله بیانگر آن است که باطن دنیا قیامت است.(17) آن که اهل ظاهر است، دنیا بین بوده و هرکس چشم آخرت بین پیدا کند، به باطن جهان، که قیامت است نایل شده است و این امر ممکن است در ظرف دنیا هم حاصل شود.

 مجموع آیات، به همراه آیات نور، مثل: { اللهُ نُورُ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضِ... } (18) ما را به این نکته بسیار مهم و اساسی رهنمون می گردد که ظاهر جهان دنیا است و باطن آن قیامت. و امکان ندارد ظاهر باشد بدون باطن، لذا باطن اکنون وجود دارد و بر ظاهر، که دنیا است مسلط و حاکم می باشد. به تعبیری، آخرت بعد دنیا نیست، بلکه فوق دنیا و محیط بر آن است. قرآن می فرماید: { وَ إِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِیطَةٌ بِالْکَافِرِینَ } .(19) محیط، اسم فاعل است و ظهور در زمان حال دارد و امکان ندارد جهنم محیط باشد اما جنت محیط به متّـقین نباشد. لذا قیامت با بهشت و جهنمش هم اکنون حاضر و محیط بر دنیا و انسانها است و این نیست جز این که انسان هم ظاهری متناسب با ظاهر جهان; یعنی دنیا و باطنی متناسب با باطن دنیا، یعنی قیامت داشته باشد.

 باطن انسان
 بجز آیه پیش گفته، که اشاره ای روشن داشت که انسان هم، ظاهر و باطن دارد; ظاهرش انسان دنیوی و باطنش انسان اخروی است، به گونه های دیگر هم می توان از قرآن استنباط کرد که وجود آدمی دارای درجات و مقاماتی است.

 یک) از یک سو عناصری برای انسان ثابت می شود که محل آن ها قلب است; نظیر ایمان; { أُوْلَئِکَ کَتَبَ فِی قُلُوبِهِمُ الاِْیمَانَ } (20) و از سوی دیگر ایمان در قرآن دارای مراتبی است و افزایش ایمان مطلوب است; { إِذَا تُلِیَتْ عَلَیْهِمْ آیاتُهُ زَادَتْهُمْ إِیمَان } .(21) یا فرمود: { یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا آمِنُوا... } . همین مطلب در باره تقوی هم صدق می کند. از یک طرف محل تقوی قلب است; { أُوْلَئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوَی } (22) و از سوی دیگر، تقوی دارای مراتبی است; { یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا اللهَ حَقَّ تُقَاتِهِ } .(23) این دسته از آیات نشان می دهد قلب انسان که تمام حقیقت انسانی است، دارای مراتب و درجاتی است و هرگاه امری دارای مراتب شد، ظاهر و باطن خواهد داشت.

 دو) از سوی دیگر، قرآن برای انسان حیاتی قائل است به نام حیات طیّب . کسی که اهل عمل صالح باشد و ایمان در وجود او راه یابد، خداوند به او حیاتی می دهد به نام حیات طیّب و این یک سنت و قانون الهی است. در این قانون، تفاوتی میان زن و مرد نیست; { مَنْ عَمِلَ صَالِحاً مِنْ ذَکَر أَوْ أُنثَی وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَلَنُحْیِیَنَّهُ حَیَاةً طَیِّبَةً } .(24) احیا، القای حیات در شیء است. خداوند با چند تأکید می فرماید که حیات طیب از سوی خداست، تنها برای مؤمنی حاصل است که دارای عمل صالح اند. در این آیه مراد تغییر صفت حیات نیست; یعنی قرآن نمی خواهد بگوید حیات دو قسم است; حیات خبیث و حیات طیب و ما به مؤمنان حیات طیب می دهیم. در این صورت باید می فرمود: فلنطیّبنّ حیاته بلکه مراد این است: مؤمنانی که اهل عمل صالح اند، حیات دارند و آن حیات طیّب است.(25) این حیات، حیات مجازی نیست; زیرا اسلوب آیه، برای القای مطلب مجازی نیست. مضمون آیه مذکور شبیه این آیه است که می فرماید: { أَ وَ مَنْ کَانَ مَیْتاً فَأَحْیَیْنَاهُ وَ جَعَلْنَا لَهُ نُوراً یَمْشِی بِهِ فِی النَّاسِ } .(26) به بیان دیگر حیات دارای دو ویژگی است; علم و قدرت . علم همان نوری است که در آیه پیش گفته به آن اشاره شد و در آیات دیگر به قدرت مؤمنان هم اشاره شده است; از جمله این که فرمود: { وَ کَانَ حَقّاً عَلَیْنَا نَصْرُ الْمُؤْمِنِینَ } .(27) یا فرمود: { مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الاْخِرِ وَ عَمِلَ صَالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لاَ خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لاَ هُمْ یَحْزَنُونَ{ ،(28) تنها مؤمنان دارای حیات اند و جز آن ها، کسی ندارد. البته این گونه نیست که انسان ها دو دسته اند; زنده و مرده، بلکه مردگان دو قسم اند: خوابیده; یعنی اهل قبور و متحرّک، یعنی انسان های غیر مؤمن و در این میان، آن ها انسان های دارای نورِ زنده اند. لذا قرآن بخش بسیاری از انسان ها را که ما آن ها را زنده می دانیم، مردگان متحرّک و قائم می داند. پس انسان هایی که اهل دنیا هستند، مرده محسوب می شوند و آن ها که به مقام قرب و نور الهی نایل آمده اند، گامی به عمق وجود خود نهاده و به باطن خویش دست یافته اند. چنین انسانی حیات نورانی دارد; { أَفَمَنْ شَرَحَ اللهُ صَدْرَهُ لِلاِْسْلاَمِ فَهُوَ عَلَی نُور مِنْ رَبِّهِ } .(29) در این آیه می فرماید: کسی که شرح صدر بر اساس حالت تسلیم پیدا کرد، خدا به او نور می دهد. نکته جالب در این آیه، تعبیر عَلَی است که دالّ بر استعلا است.

 به تعبیر دیگر، نور مَرکب و رامِ اوست.(30) لذا او با نور می رود. با نور می بیند. با نور می شنود. با نور می گوید و تمامی افعال و حرکات او به کمک نور انجام می شود و با این نور می تواند بیان حق و باطل را تمیز دهد.

 ظاهر جهان دنیا است و باطن آن قیامت. و امکان ندارد ظاهر باشد بدون باطن، لذا باطن اکنون وجود دارد و بر ظاهر، که دنیا است مسلط و حاکم می باشد. به تعبیری، آخرت بعد دنیا نیست، بلکه فوق دنیا و محیط بر آن است.

 سه) دسته ای از آیات در باب قلب است. در این آیات، گاه سخن از ختم قلب است که همراه با غشاوه بر سمع و بصر است. { خَتَمَ اللهُ عَلَی قُلُوبِهِمْ وَعَلَی سَمْعِهِمْ وَعَلَی أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ } (31) گاه می گوید: ما در قلب برخی انسان ها حالتی قرار دادیم که مانع درک قلبی است; { وَجَعَلْنَا عَلَی قُلُوبِهِمْ أَکِنَّةً أَنْ یَفْقَهُوهُ } (32) و گاه می فرماید: ما بر قلب برخی انسان ها طبع می نهیم و این مانع شنیدن آنها است; { وَنَطْبَعُ عَلَی قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لاَ یَسْمَعُونَ } .(33) زمانی هم سخن از قفل قلب است که اگر قلبی مقفول گردید، تدبّر در قرآن برای او حاصل نخواهد شد; { أَفَلاَ یَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلَی قُلُوب أَقْفَالُهَ } .(34) این دسته از آیات نشان می دهد که انسان دارای دو وضعیت ادراکی است; یکی ادراک ظاهری، که برای همه انسان ها به طور یکسان حاصل است. اما وضعیت دیگر ادراکی هم برای انسان ممکن است که اگر حاصل گردد، قلب انسان بینا و دارای بصیرت می گردد. پیداست که این ادراک غیر از ادراک ظاهری است و طبعاً ادراک باطنی است که برای باطن انسان; یعنی قلب او حاصل می گردد.

 چهار) در برخی آیات سخن از اَکل نار و خوردن آتش است; { إِنَّ الَّذِینَ یَأْکُلُونَ أَمْوَالَ الْیَتَامَی ظُلْماً إِنَّمَا یَأْکُلُونَ فِی بُطُونِهِمْ نَار } .(35) قرآن با صراحت اعمال برخی را اَکل نار می شمارد. این تعبیر مَجاز نیست و ظاهر آن اشاره به واقعیت این عمل دارد که برای واقعیت انسان حاصل است; یعنی واقعاً انسانی که چنین عملی را از روی ظلم انجام دهد، در باطن خود آتش خورده است.(36) و در جای دیگر اشاره به مطلع آتش می کند و می فرماید: زادگاه آتش جایی جز قلب و باطن انسان نیست; { نَارُ اللهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِی تَطَّلِعُ عَلَی الاَْفْئِدَةِ... } .(37)

 این دسته از آیات هم بیانگر این واقعیت مهم است که هم انسان و هم اعمال او دارای ظاهر و باطنی است. ظاهر انسان ممکن است عملی انجام دهد ولی باطن عمل در باطن انسان می ماند و زمانی ظهور خواهد کرد و ظهور این واقعیت ظهور قیامت است; { یَوْمَ تُبْلَی السَّرَائِرُ } .(38)

 در قرآن می فرماید: { ذَرُوا ظَاهِرَ الاِْثْمِ وَبَاطِنَهُ } .(39) یا در جای دیگر فرمود: { وَلاَ تَقْرَبُوا الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ } .(40) از این دو آیه به دست می آید که کار سوء و گناه، ظاهری دارد و باطنی. نه این که کارهای بد دو قسم است; ظاهری و باطنی. به تعبیر دیگر، در این دسته از آیات، سخن از ظاهر و باطن فواحش و اثم است، نه این که سخن از فواحش و اثم ظاهری و باطنی باشد، لذا هر گناهی ظاهری دارد و باطنی و اگر هر معصیتی ظاهر و باطن دارد، هر عمل صالحی هم اینگونه است.(41) لذا تمامی اعمال انسان ظاهری دارد که با ظاهر دنیوی انسان در تماس است و باطنی که با باطن و با قلب آدمی مرتبط است و این مسأله همان تجسّم عمل می باشد.

 باطن قرآن
 قرآن دارای دو مقام است; ظاهر و باطن. این مطلب ازآیات گوناگون قابل استنباط است.

 یک) دسته ای از آیات نشان می دهد که قرآن مقام تفصیل دارد و قبل از آن، دارای مقام اجمال است. در اول سوره هود آمده است; { الـر، کِتَابٌ أُحْکِمَتْ آیَاتُهُ ثُمَّ فُصِّلَتْ مِنْ لَدُنْ حَکِیم خَبِیر } .(42) مراد از کتاب همین قرآنی است که در دست ماست. نکته مهم این که در این آیه مقابله ای میان مقام احکام و مقام تفصیل حاصل شده است و میان این دو مقام با لفظ ثُمَّ عطف شده است که دلالت بر نوعی تراخی می کند. تفصیل یعنی ایجاد فاصله میان اجزای یک شیء که دارای نوعی ارتباط باشد و در برابر، احکام به معنای ارجاع اجزای یک شیء متفرق به امر واحد و بسیط ، بدون این که در آن اجزایی باشد. واضح است که بساطت و کثرت از جهت الفاظ و جهات ظاهری نیست بلکه به معنا و مضمون آیات باز می گردد. لذا ممکن است معانی، تفصیل یافته، به آیات و سور تبدیل شود و امکان دارد تمام معانی مجتمع گردیده، به دنبال غرضی باشد. مقام اجمال، مقام احکام قرآنی بوده و به دنبال آن، مقام تفصیل قرار خواهد گرفت.

 از سوی دیگر، مبدأ تفصیل { ...مِنْ لَدُنْ حَکِیم خَبِیر... } بیان شده است. حکیم از اسماء حسنای الهی است که دالّ بر اتقان صنع است. و خَبِیر هم از دیگر اسمای حسنای الهی است که مفید علم به جزئیات کائنات می باشد.(43) از این مجموع به دست می آید که قرآن دو مقام دارد; مقام احکام و مقام تفصیل یا مقام مِنْ لَدُنْ و مقام کثرت و گاهی به مقام اجمال مقام مکنون بر اساس آیه: { إِنَّهُ لَقُرْآنٌ کَرِیمٌ فِی کِتَاب مَکْنُون } (44) و یا مقام امّ الکتاب براساس آیه: { عِنْدَهُ أُمُّ الْکِتَابِ } (45) گفته می شود. خلاصه آن که مقام تفصیل مقام ظاهری قرآن کریم است و مقام اجمال و بساطت باطن قرآن می باشد.

 دو) در پاره ای از آیات می خوانیم که قرآن دوگونه نزول دارد: انزال و تنزیل . اوّلی نزول دفعی و دوّمی نزول تدریجی است; { إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ } (46) یا { وَنَزَّلْنَا عَلَیْکَ الْکِتَابَ تِبْیَاناً لِکُلِّ شَیْء } .(47) اگر در جایی تنزیل مطرح باشد، باید امری باشد که از مقام رفیع به مقامی پایین تنزیل یافته باشد، لذا لازمه تنزیل این است که اولا، امر تنزیل یافته دارای مراتب نزول باشد، ثانیاً، تنزیل دارای مبدأ و منتها باشد. در هر صورت، منتهای نزول، ظاهر قرآن و مراتب بالاتر و مبدأ تنزل آیات بطون قرآن کریم خواهد بود.

 مسأله باطن داشتنِ قرآن، از آیات تدبّر و برخی آیات دیگر هم به دست می آید. بجز این ها مسأله ظاهر و باطن قرآن در روایات متعدّدی به صراحت بیان شده است، که به چند نمونه از آن ها اشاره می شود:

 ـ در روایتی فضیل بن یسار گوید، از ابو جعفر(علیهما السلام) در باره این روایت پرسیدم که:

 مَا فِی الْقُرْآنِ آیَةٌ إِلاَّ وَ لَهَا ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ وَ ما فِیْهِ حَرْفٌ إِلاّ وَ لَهُ حَدٌّ وَ لِکُلِّ حَدٍّ مَطْلَعٌ ما، یَعْنِی بِقَوْلِهِ: لَها ظهر و بطن؟ قَالَ: ظَهْرُهُ تَنْزِیلُهُ وَ بَطْنُهُ تَأْوِیلُهُ، مِنْهُ مَا مَضَی وَ مِنْهُ مَا لَمْ یَکُنْ بَعْدِ، یَجْرِی کَمَا تَجْرِی الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ، کُلَّمَا جَاءَ مِنْهُ شَیْء وَقَعَ، قَالَ: اللَّهُ { وَ ما یَعْلَمُ تَأْوِیلَهُ إِلاَّ اللّهُ وَ الرّاسِخُونَ فِی الْعِلْمِ{ نَحْنُ نَعْلَمُهُ .(48)

 ـ در روایت مبسوطی از پیامبر گرامی(صلی الله علیه وآله) نقل شده است که فرمودند:

 أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّکُمْ فِی دَارِ هُدْنَة وَ أَنْتُمْ عَلَی ظَهْرِ سَفَر، وَ السَّیْرُ بِکُمْ سَرِیعٌ، وَ قَدْ رَأَیْتُمُ اللَّیْلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ یُبْلِیَانِ کُلَّ جَدِید، وَ یُقَرِّبَانِ کُلَّ بَعِید، وَ یَأْتِیَانِ بِکُلِّ مَوْعُود، فَأَعِدُّوا الْجَهَازَ لِبُعْدِ الْمَجَازِ. قَالَ: فَقَامَ الْمِقْدَادُ بْنُ الاَْسْوَدِ، فَقَالَ: یَا رَسُولَ اللَّهِ، وَ مَا دَارُ الْهُدْنَةِ؟ قَالَ: دَارُ بَلاَغ وَ انْقِطَاع، فَإِذَا الْتَبَسَتْ عَلَیْکُمُ الْفِتَنُ کَقِطَعِ اللَّیْلِ الْمُظْلِمِ، فَعَلَیْکُمْ بِالْقُرْآنِ فَإِنَّهُ شَافِعٌ مُشَفَّعٌ، وَ مَاحِلٌ مُصَدَّقٌ وَ مَنْ جَعَلَهُ أَمَامَهُ قَادَهُ إِلَی الْجَنَّةِ، وَ مَنْ جَعَلَهُ خَلْفَهُ سَاقَهُ إِلَی النَّارِ وَ هُوَ الدَّلِیلُ یَدُلُّ عَلَی خَیْرِ سَبِیل، وَ هُوَ کِتَابٌ فِیهِ تَفْصِیلٌ وَ بَیَانٌ وَ تَحْصِیلٌ وَ هُوَ الْفَصْلُ، لَیْسَ بِالْهَزْلِ وَ لَهُ ظَهْرٌ وَ بَطْنٌ، فَظَاهِرُهُ حُکْمٌ وَ بَاطِنُهُ عِلْمٌ، ظَاهِرُهُ أَنِیقٌ وَ بَاطِنُهُ عَمِیقٌ .(49)

 از مجموع مباحث پیش گفته به دست می آید که جهان، انسان و قرآن ظاهری دارند و در عالم بالا، هر یک دارای باطن می باشند. اگر جهان هستی عالم تکوین است و قرآن کریم عالم تشریع، این امر به معنای هماهنگی نظام تکوین و تشریع است که از دیگر معارف بلند قرآنی است. مسأله ظاهر و باطن منحصر به سه امر مذکور نیست، بلکه شامل اعمال انسانی هم می شود که بدان اشارتی شد. همچنین نعمت های الهی هم ظاهر و باطن دارد; { وَ أَسْبَغَ عَلَیْکُمْ نِعَمَهُ ظَاهِرَةً وَبَاطِنَةً } .(50)

 از دیگر مسائل مهم در بیان معارف دینی این که: علم هم از این قاعده مستثنی نیست. عارفان علم را دو دسته می دانند: اکتسابی و ارثی . علوم اکتسابی یا رسمی، علومی است که از طریق آموزش انسانی و به تدریج و همراه با رنج فراوان به دست می آید. علم ارثی یا الهی، علمی است که از طریق تعلیم ربانی، در اندک زمانی و به راحتی حاصل شود. ممکن است انسان واجد علم رسمی یا صاحب علم ارثی یا دارای هر دو علم باشد اما آنچه مهم است این است که علم مفید، علم ارثی و باطنی است; چنانکه پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) به این مطلب اشاره فرمود:

 الْعِلْمُ عِلْمان: عِلْمٌ عَلَی اللِّسانِ فَذلِکَ حُجَّةٌ عَلَی ابْنِ آدَم وَ عِلْمٌ فِی الْقَلْبِ فَذلِکَ الْعِلْمُ النَّافِعِ .(51)

 همچنین در کلام امیر مؤمنان(علیه السلام)چنین آمده است که:

 الْعِلْمُ عِلْمَانِ: مَطْبُوعٌ وَ مَسْمُوعٌ، وَ لا یَنْفَعُ الْمَسْمُوعُ إِذَا لَمْ یَکُنِ الْمَطْبُوعُ .(52)

 علم الوراثه، در قلبی که از کدورت صفات نفسانی و قذارت طبایع حیوانی وعلایق زشت دنیوی منزّه است می جوشد و اسرار جهان غیب را هویدا و آشکار می سازد. علم موروثی علمی است که از جانب حق باشد و او معلّم انسان قرار گیرد; { عَلَّمْنَاهُ مِنْ لَدُنَّا عِلْم } .(53)

 اهل کشف وارثان کشوف نبوی اند و به برکت پیروی از آن بزرگواران، به وراثت علوم حقیقی نایل می شوند. این علوم تقلیدی نیست. تقلید تقیید است و تمام علمای رسوم در قید تقلیدند و گاهی از حس و گاهی از عقلشان تقلید می کنند، اما آن که وارث علم حقیقی است، اگر هم مقلّد باشد، تنها مقلّد خداست و این دسته، علمای حقیقی و اهل تحقیق اند. اصل در عالم جهل است و علم مستفاد و وجود است و وجود مخصوص خداوند می باشد; فتقلید الحقّ الذی له الوجود أولی من تقلید مَن هو مخلوق مثلک فکما استفدت منه سبحانه الوجود فاستفد منه العلم .(54)

 صوفی ها گاهی به جای علوم اکتسابی و ارثی، از اصطلاح علم الروایه و علم الدرایه استفاده می کنند.(55) ولی آنچه مهم است این که آنان معلّم علوم ارثی یا وهبی یا علم الدرایه را اَب معنوی می دانند. آنان بر اساس حدیثی از پیامبر خدا(صلی الله علیه وآله) که فرمود: الآباء ثلاثة; أب ولّدک و أب ربّاک و أب علّمک ،(56) معتقدند(57) که معلّم عارفان، انبیا و اولیای الهی اند. علوم صوفیه میراث معنوی است که از سوی اب معنوی بر قلب عارف می نشیند. زمین ارث صوری خداست. ولی میراث پیامبران علوم معنوی و حقیقی است.

 شریعت، طریقت، حقیقت
 از مسائل مهم دیگر، که هم نتیجه مباحث پیشین است و هم مستنداتی از آیات و احادیث دارد، آن است که، شریعت هم ظاهر و باطن دارد. نماز بجز کالبد ظاهری، باطنی دارد که همان ذکر خداست; { إِنَّ الصَّلاَةَ تَنْهَی عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْکَرِ وَلَذِکْرُ اللهِ أَکْبَرُ } .(58) روزه ظاهری دارد که امساک است، اما باطن آن امساک و تقوای معنوی است; { یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا کُتِبَ عَلَیْکُمُ الصِّیَامُ کَمَا کُتِبَ عَلَی الَّذِینَ مِنْ قَبْلِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَتَّقُونَ } .(59) و اینجاست که مسأله شریعت و طریقت در عرفان اسلامی مطرح می شود.

 عرفا و صوفیان، تعریف های گوناگونی از شریعت، طریقت و حقیقت کرده اند; ابوالقاسم قشیری می گوید: شریعت التزام عبودیت و حقیقت، مشاهده ربوبیت است. لذا اگر شریعت مؤید به حقیقت و اگر حقیقت مؤید به شریعت نباشد قابل قبول نیست. پس شریعت قیام به تکلیف و حقیقت شهود مقدّرات الهی است. (60)

 هجویری نیز معتقد است که شریعت صحّت ظاهر و حقیقت حفظ حالت باطن است. (61)

 در کلمات صوفیان تطبیقاتی نسبت به مسأله سه عنصریِ شریعت، طریقت و حقیقت صورت گرفته است.(62) این سه امر، مقتضای سه امر دیگر است. به تعبیر دیگر، شریعت اقتضای رسالت، طریقت اقتضای نبوت و حقیقت از اقتضائات ولایت است. همچنین شریعت مربوط عوام ناس و طریقت مربوط به خواص و حقیقت مربوط به اخص خواص انسان ها است. شریعت مقتضای اسلام و طریقت مقتضای ایمان و حقیقت مقتضای یقین است; چنانکه کشف به شریعت، الهام به طریقت و وحی به حقیقت مرتبط است. همچنین علم الیقین، عین الیقین و حق الیقین مراتبی است که بر آن سه مترتّب است. سه عالمِ ملک، ملکوت و جبروت و نیز سه عالمِ محسوس، نفوس و عقول در ارتباط با شریعت، طریقت و حقیقت می باشد.

 به هر تقدیر، اینگونه تثلیث ها، مقتضای تثلیث در عالم خلقت است; زیرا عارفان را عقیده بر این است که آفرینش از فرد به سوی تثلیث و از آن به سوی عالم کثرت می باشد.

 نتیجه آنکه، احکام شرعی و تکالیف دینی، ظاهری دارند که در شریعت ظهور پیدا می کند و باطنی که در طریقت و باطن دیگر که در حقیقت تجلّی می یابد. بر این اساس، می توان گفت: حج هم ظاهری دارد که احکام شرعی آن را تشکیل می دهد; مانند حج واجب و مستحب یا حج تمتّع، قِران و اِفراد یا احکام حجّ نیابتی یا واجبات و مندوبات حج.

 همچنین تمام احکام شرع که در باب حج مطرح است، دارای باطن بلکه بطون است، که در روایات و احادیث و نیز ذوقیات عرفا به آن ها اشاره شده است.

 حج انفسی
 حج، به معنای قصد است،(63) و قصد بدون مقصود ممکن نیست. مقصد، حجّ بیت الله و کعبه است. کعبه دو قسم است; کعبه صوری و کعبه معنوی. آن که به دنبال صورت کعبه است، حج ظاهری به جای آورده و از رسیدن به باطن حج محروم است. به این گونه حج، حج آفاقی می توان گفت. اما اگر مقصد حج، کعبه معنوی و بیت واقعی و حقیقی بود، حج انفسی حاصل شده است. در حجّ انفسی احرام، تلبیه، طواف، نماز طواف، سعی، عرفات، منا، رمی و ذبح معنای دیگری دارد و صورتی واقعی پیدا می کند و گرنه در حدّ ظاهر و سیر آفاق و انجام اعمال بی محتوا باقی خواهد ماند.

 کعبه معنوی و بیت الله حقیقی، مقام قلب است. مقام قلب دو مقام است; یا مقام قلب انسان کبیر، که همان بیت معمور یا لوح محفوظ می باشد و یا مقام قلب انسان صغیر است که از آن به مقام نفس یا مقام فؤاد تعبیر می شود. بنابراین، مقصدِ حج انفسی، یا اتصال به حقیقت انسان کامل است یا اتحاد با حقیقت انسان صغیر، که در هردو صورت، حاجی گامی در جهت نیل به حج حقیقی برداشته است.

 در حدیثی، درباره کعبه آمده است:

 إِنَّ أَوَّلَ بَیْت مَدَتْ عَلَی الْماءِ وَ ظَهَرَتْ عَلَی وَجْهِهِ کانَتِ الْکَعْبَة قَبْلَ الاَْرْضِ وَ ما عَلَیْها مِنَ الْبُیُوتِ .(64)

 و در حدیث دیگری آمده است:

 الْکَعْبَةُ أَوَّلُ بَیْت ظَهَرَتْ عَلَی وَجْهِ السَّماءِ عِنْدَ خَلْقِ السَّماءِ، خَلَقَهُ اللهُ قَبْلَ اْلأَرْضِ بِأَلْفَی عام وَ کانَ زُبْدَةً بَیْضاءَ عَلَی وَجْهِ الْماءِ فَدَمِیَتِ اْلأَرْضُ تَحْتَهُ .(65)

 این دو حدیث یاد آور یکی از آیات قرآن کریم است; { إِنَّ أَوَّلَ بَیْت وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِی بِبَکَّةَ مُبَارَکاً وَهُدیً لِلْعَالَمِینَ } .(66)

 تطبیق حجّ انفسی مربوط به انسان کبیر بر حدیث: مراد از کعبه نفس کلّی انسان کبیر است که همان بیت الله الأعظم می باشد، ظهور آن بر ماء، اشاره به عوالم روحانی دارد که از قلب انسان کبیر نشأت گرفته است. یکی از قواعد عرفانی می گوید: هرگاه وجودی فوق وجود دیگر بود، وجود بالا بر وجود پایین تسلّط و احاطه دارد. قرآن می فرماید:

 { هُوَ الَّذِی خَلَقَ السَّمَوَاتِ وَالاَْرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّام وَکَانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاءِ } .(67)

 معنای آیه این است که: عرش، قبل از خلقت آسمان ها و زمین مادی، وجود داشته است. البته مراد از عرش دو چیز می تواند باشد; یا مراد عرش معنوی است که همان عقل اول است، در این صورت، ماء همان آب ظاهری است. وجه دیگر این که منظور از عرش علم مطلق الهی است که فوق علوم جزئی است. بر این اساس، بکّه اشاره به نفس مکی انسان کبیر دارد و منظور از ناس عموم مردم است. در این آیه تمام انسان ها مکلف به توجه به انسان اعظم اند; حتّی انبیا و اوصیا. مبارک اشاره به برکاتی دارد که از انسان کامل سرازیر شده به مراتب پایین تر می رسد، چنانکه فیض ها و تجلّیات او هدایتی است که از جناب قدس انسان کامل به عوالم مادون تنزّل می یابد. هرکس به این حریم وارد شود، در امنیت مطلق است; { وَمَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِن } .(68) اگر انسانی مستعد است، باید به حریم بیت الله اعظم، که مقام قدسی انسان کامل است، وارد شود و سبیلی به آن پیدا کند; { وَللهِِ عَلَی النَّاسِ حِجُّ الْبَیْتِ مَنْ اسْتَطَاعَ إِلَیْهِ سَبِیل } .(69)

 حج عمل صالح است و عمل صالح دو گونه است; عمل صالحی که مربوط به اهل شریعت است و آن عملی است که ریا و سُمعه یا شکی در آن نباشد، بلکه خالص برای رضای خدا صورت گیرد; { قُلْ إِنَّ صَلاَتِی وَنُسُکِی وَمَحْیَایَ وَ مَمَاتِی للهِِ رَبِّ الْعَالَمِینَ } .(70) اما عمل صالحِ واقعی مربوط به اهل طریقت و اهل حقیقت است. آنان که اهل وصل اند، به هنگام عبادت جز صاحب عبادت نمی بینند. عمل آن ها محجوب نیست بلکه با شهود حق صورت می گیرد; { فَمَنْ کَانَ یَرْجُوا لِقَاءَ رَبِّهِ فَلْیَعْمَلْ عَمَلا صَالِحاً وَلاَ یُشْرِکْ بِعِبَادَةِ رَبِّهِ أَحَد } .(71)

 گسترش عوالم بعد از کعبه، از عوالم روحانی است و سپس به عوالم جسمانی می رسد; زیرا روحانیات از جسمانیات لطیف تر و وجود آن ها بالاتر است. بر این اساس، عالم ارواح و عالم امر، به عالم خلق و عالم اجسام مقدم است و عالم ماده پایین ترین درجه عالم هستی است.



برچسب هاحج, احرام, عرفات, سعی, مشعر, منا
نسخه چاپیارسال به دوستان

نظر شما:



مطالب پیشنهادی
در مورد حج در مورد حج
هر کس که وارد خانه خدا می‌شود وارد حرم الهی شده است
حج انفسی حج انفسی
تمام اعمال انسان، غیر از پوسته ظاهری، دارای عمق و باطن اند
سیر تاریخى حج در قرآن سیر تاریخى حج در قرآن
از نظر آیات مبارك قرآن، كعبه خانه اى كهن و منسوب به حضرت ابراهیم است
حج اکبر، کدام است؟ حج اکبر، کدام است؟
در بین محدثان و مفسران در اینکه حج اکبر کدام است؟ اختلاف نظر وجود دارد
دیدار خانه كعبه دیدار خانه كعبه
اینجا سراى كیست بدین فرّ و عزّ و شأن *** خَم در برابرش، همه پشت جهانیان
حج و ابراهیم(علیه السلام) در قرآن حج و ابراهیم(علیه السلام) در قرآن
كعبه و فلسفه برخى از اعمال حج، با حضرت ابراهیم(علیه السلام) گره خورده
حجّ پاک حجّ پاک
یکی از قوانین و اصول حاکم بر هستی، قانون و اصل پاکی و پاک کنندگی است
كعبه مركز برادرى و مساوات كعبه مركز برادرى و مساوات
خداوند متعال كعبه و مسجدالحرام را نمونه بارز مساوات مى داند

• حج
آموزش
احکام
آشنایی با اماکن
• عترت
اهل بیت علیهم السلام
خاندان معصومین
زیارتنامه ها
احادیث و روایات
غدیر
• تاریخ
تاریخ اسلام
تاریخ ایران
انقلاب اسلامی
دفاع مقدس
بیداری اسلامی
• سبک زندگی
حجاب و عفاف
خانه و خانواده
خلاقیت و نوآوری
زندگی شهری
کودک و نوجوان
طب طبیعی
• چند رسانه ای
آوا و نما
عکس
نرم افزار
• هنر دینی
شعر آیینی
حکایات و لطایف
دلنوشته ها
داستانک
 • حج در معارف و کلام
وحی
معصومین ( علیهم السلام )
بزرگان
• اخلاق
اخلاق عملی
اخلاق نظری
• کتابخانه
حج
عترت ( علیهم السلام )
معارف
• سایر
دین شناسی
شخصیت شناسی
پیوندها
کلیه حقوق متعلق مادی و معنوی متعلق به امور حج و زیارت سازمان صدا و سیما می باشد
امور حج و زیارت صدا و سیما